هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی همه کاره و هیچ کاره !!!

بابایی لطفا شما بلند شید این کارا رو به ما بسپارید   وای وای مامان زدی دینام ا لباسشویی رو داغون کردی که ولی نگران نباش منو بابایی اینو مث روز اولش میکنیم     خب تموم شد ، حالا ببینیم کار میکنه یا نه   یه نمونه دیگه از تعمیراتی که بلدم رو واستون به نمایش میزارم ، این ساعت کنتور آبه که بهم ریخته و منم یه دستی بهش کشیدم و درستش کردم اگه وسایل خونتون خراب شده و به تعمییر اساسی نیاز داره خبرم نکنید چون حسابی وقتم پره   بعد از کلی تعمییرات خسته کننده ، مامانی یه آب نبات بهم داد که خستگیمو در کنم     ماما این چیه آب نباته یا مد...
11 فروردين 1391

هانی با پسرخاله

دارم با حاتم بازی میکنم ؛ خاله جونم بچشو سپرده به من تا باهاش بازی کنم ! بین خودمون باشه چند دقیقه قبلش حسابی از دستم کتک خورده ؛ و منم به دلیل عذاب وجدان ؛ دارم هلش میدم که بهش خوش بگذره ! شیدا داره ادای منو در میاره و حاتم هم به دور دورا می اندیشه !   ها بازم ماییم !   ا اینم یک عکس تکی از هانی خندان ؛ خوشتون اوووووووووووومد !   ...
28 اسفند 1390

هانی قهر کرده !!!

من قهرم و هر چه مامانی صدام زد نگاش نکردم !!! خیلی خیلی از دستش ناراحتم ؛ آخه من که کاری نکردم ؛ فقط یه ذره خونه عمه جون رو بهم ریختم و یه یه ذره شیر آب رو باز گذاشتم و یه مقدار میوهایی که واسه پذیرایی جلومون گذاشته بودن را دونه دونه گاز زدم ...همین !!! آخه مامان جونم چطور دلش اومد منو دعوا کنه من نمیدونم ! اینجا دیگه بغضم ترکید !!! آخه مرد که گریه نمیکنه ، ولی صبر هم حدی داره! هر چه قدر مامان جیغ زد من خندیدم ولی دیگه آخرش واقعا گریم انداخت ! اینجا هم بعد از کلی دعوا از طرف مامان ؛ عمه جون اومد منو راضی کنه ؛ ولی هر چه قربون صدقم رفت من آشتی نمیکنم ! آخه منتظرم بابایی بیاد ... بابا کجایی ... بابا جونم اومد!...
28 اسفند 1390

سرگرمي هاي هاني

  چيه ؟ دارم ماشين سواري ميكنم !   چه حالي داره ! ولي حيف كه به زودي خواهد شكست !     ببينيد چه بلايي سر چشام اومده ! روز پنجشنبه ٩٠/١١/٢٧هوا عجيب الوده بود ، گرد و غبار غليظ سرتاسر عسلويه را پوشاند !     منم كه مواظب خودم نبودم و اينقده بهونه گيري كردم كه مامان بزرگم مجبور شد منو از خونه ببره بيرون.  همين شد كه چشمام بخاطرغبار هوا درد گرفت !     اينجا هم با چشاي درد اومده دارم رانندگي ميكنم   الو الو ...   مامان بگير آنتن نميده !!!   تصوير بالا رو داشته باشيد ‏‎. ...
21 اسفند 1390

هاني در شهر بازي

  123 بررررررررررررررو     بخير گذشت ...   بعد از چند دقيقه از اين يكي خسته شدم ، برم سراغ يكي ديگه !!!     واي اين بزرگتر و سرتره !هههههههههههههه   چيه مامي اينجا هم دست بردار نيستي !   خب ديگه كجا ..   برم اون بالا ببينم چه خبره !   واي كه اينجا همه چيز واسم جالبه ، هر ساعت يه چيزي چشمو ميگيره !   خب 1 2 3 ....   بابا تو هم با من تکرار كن123 ...   خب حالا سريع برم توي تونل ...   اه يه چيز ديگه هم مونده كه نرفتم سراغش ...   ...
10 اسفند 1390